روایتی از چالش آب و خاک در پروژه کا و تفاوت میان دانستن و فهمیدن

گاهی لازم است چرخ را دوباره اختراع کنیم

سال‌ها بعد از ساخت پروژه «کا»، فهمیدم کاری که آن روز انجام دادم، اسم مشخصی در مهندسی دارد: «حوض ته‌نشینی». قبل از آن، هیچ‌وقت این اصطلاح را نشنیده بودم. فقط می‌دانستم آب، خاک را با خودش می‌برد و اگر راهی پیدا نکنم، پروژه متوقف می‌شود.

سال‌ها بعد از ساخت پروژه «کا»، فهمیدم کاری که آن روز انجام دادم، اسم مشخصی در مهندسی دارد: «حوض ته‌نشینی».

قبل از آن، هیچ‌وقت این اصطلاح را نشنیده بودم. فقط می‌دانستم آب، خاک را با خودش می‌برد و اگر راهی پیدا نکنم، پروژه متوقف می‌شود.

چند ساعت بعد، میان ناامیدی، دو حوضچه ساده ساختم. آب وارد حوضچه اول شد. خاک ته‌نشین شد. آب زلال از حوضچه دوم عبور کرد. مشکل حل شد.

بعدها فهمیدم که من چیز جدیدی اختراع نکرده بودم. فقط دوباره به همان راه‌حلی رسیده بودم که سال‌ها پیش، آدم‌های دیگری آن را پیدا کرده بودند. اما این تجربه، نگاه من را برای همیشه تغییر داد.

از آن روز به بعد، هر وقت کسی می‌گوید «این را قبلاً هزار نفر انجام داده‌اند»، لبخند می‌زنم. درست است؛ اما هیچ‌کدام از آن هزار نفر، آن را به جای تو تجربه نکرده‌اند.

دانستن، با فهمیدن فرق دارد. ممکن است کتابی را بخوانی و بدانی چرا خاک ته‌نشین می‌شود. اما وقتی یک پروژه، تمام سرمایه، اعتبار و امیدت به همان چند ساعت وابسته باشد، آن دانش دیگر فقط یک فرمول نیست؛ تبدیل به بخشی از شخصیتت می‌شود.

فکر می‌کنم بزرگترین اشتباه ما این است که خیال می‌کنیم تجربه یعنی حفظ کردن پاسخ‌ها. برای من، تجربه یعنی رسیدنِ دوباره به پاسخ؛ حتی اگر دنیا سال‌ها قبل آن را پیدا کرده باشد.

شاید به همین دلیل است که هیچ‌وقت از دوباره اختراع کردن چرخ نمی‌ترسم. چون هدف من اختراع چرخ نیست؛ هدفم این است که دلیل چرخیدن آن را بفهمم. و وقتی چیزی را واقعاً می‌فهمی، دیگر هیچ‌وقت فراموشش نمی‌کنی.

— رسول دبیری