درباره رسول
هنوز دارم یاد میگیرم چگونه زندگی کنم.
توسعهدهنده و شریک ساخت
هنوز دارم یاد میگیرم چگونه زندگی کنم.
ساختن برای من از ساختمان شروع نشد. از کنجکاوی شروع شد؛ از میل به فهمیدن اینکه چیزها چگونه کار میکنند و آیا میشود آنها را کمی بهتر کرد.
سالها بعد، ساختمانسازی تبدیل شد به میدان واقعی همین جستوجو.
هر پروژه برای من فقط یک ساختمان نبود؛ مسئلهای بود که باید فهمیده میشد، آدمهایی که باید کنار هم قرار میگرفتند و راهی که هنوز وجود نداشت و باید پیدا میشد.
شاید به همین دلیل، امروز بیش از آنکه خودم را «سازنده» بدانم، خودم را در حال ساختن میدانم.
من به این باور رسیدهام که کیفیت زندگی، از چیزهای به ظاهر ساده شروع میشود؛ از خانه. از نوری که صبح وارد اتاق میشود. از آرامشی که یک فضا به آدم میدهد. از مشاعاتی که فقط مسیر عبور نیستند و میتوانند آدمها را به هم نزدیک کنند. برای من، معماری زمانی ارزش پیدا میکند که از زیبایی عبور کند و به زندگی برسد.
مسئولیت کیفیت در طول زمان
در سالهای اول، بیشتر به این فکر میکردم که چگونه بهتر و اقتصادیتر بسازم. امروز سؤال دیگری برایم مهمتر است: چگونه چیزی بسازم که سالها بعد هنوز بتوانم با آرامش به آن نگاه کنم؟
این تغییر ساده به نظر میرسد، اما مسیر حرفهای مرا عوض کرده است. فهمیدهام تصمیم درست همیشه ارزانترین تصمیم نیست؛ و کیفیت، چیزی نیست که فقط در روز تحویل ساختمان دیده شود.
کیفیت، مسئولیتی است که ممکن است سالها بعد، در زندگی انسانی که هیچوقت او را ندیدهای، خودش را نشان دهد.
نگاه فیزیک به جهان و ساختن
فیزیک نیز بخشی از این نگاه را در من ساخته است. به من یاد داد جهان را فقط همانطور که هست نبینم؛ سعی کنم بفهمم چرا اینگونه است. و شاید همین نگاه باعث شده در کار، کمتر منتظر جواب آماده بمانم.
اگر مسئلهای وجود داشته باشد، ترجیح میدهم آن را بفهمم، تجربه کنم و راهش را پیدا کنم. گاهی جواب از یک کتاب میآید. گاهی از یک اشتباه. گاهی از گفتوگو با یک انسان. و گاهی، درست وسط یک کارگاه ساختمانی.
بیش از ۳۰ پروژه و مسیر رشد
بیش از سی پروژه، هرکدام چیزی به من اضافه کردهاند. اما هنوز خودم را کامل نمیدانم. شاید هیچوقت ندانم. چون برای من رشد، رسیدن به نقطهای نیست که دیگر چیزی برای یاد گرفتن وجود نداشته باشد.
رشد یعنی هر بار که به گذشته نگاه میکنم، بتوانم نسخهای از خودم را ببینم که چیزی را نمیدانسته و امروز کمی بیشتر میفهمد.
و اگر قرار باشد چیزی از این مسیر با من بماند، امیدوارم فقط ساختمانها نباشند. امیدوارم آدمهایی باشند که در کنارشان رشد کردهام، تجربههایی که با هم ساختهایم و شاید زندگیهایی که به واسطه یک تصمیم، یک فضا یا یک نگاه، کمی بهتر شدهاند.
من پدرم، همسرم، سازندهام و هنوز در حال پیدا کردن راه خودم برای زندگی کردن. در نهایت، همه این عنوانها برای من وسیلهاند. هدف، زندگی است. زندگیای که بتوان از طعمش لذت برد و اگر روزی کسی برای پیدا کردن مسیرش کنارم نشست، به جای اینکه راه را به او نشان بدهم، کمکش کنم راه خودش را پیدا کند.
شاید آن روز، بتوانم بگویم بخشی از چیزی را که از زندگی فهمیدهام، درست زندگی کردهام.
— رسول دبیری